بابام به حرف زدن های من میگه جیرجیر
من 4 شنبه به شمال رفتم و به ذد

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 13:38  توسط رها قنبری | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1392ساعت 13:25  توسط رها قنبری | 

من، هدا و هادی


من و هدا در پارک

من و هدا درحال شکار

من و هدا در حالیکه ادای خواهران دوقلو را در آورده ایم

می تونید این کار را بکنید. شکل سنجاب شدم؟


برچسب‌ها: سفر, عکس, هدا, هادی, دریا
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1391ساعت 18:33  توسط رها قنبری | 
ما امشب داریم می ریم. من خیلی شبه که داشتم می شمردم ولی حالا نمی دونم چرا خوشحالی ام مثل شبهای قبل نیست. خاطره می گه چون دلت تنگ می شه اینطوره

ولی من اصلا دلم تنگ نمی شه.

 هر کسی بهم گفته برام سوغات بیار بهش گفتم عمرن حتی از کسانی که تو مهمونی افطار خاله ام در دانشگاه بودن هر کس گفت که سوغاتی گفتم عمرن اصلا هم خجالت نمی کشیدم. خوب اونا واسه چی میگفتن که سوغات بیار<<<<

فردا ظهر خونه خاله ام می رسیم. شاید ازاونجا هم تو وبلاگم نوشتم ولی فکر نکنم که وقت کنم.

تا یک مدتی که نیستم خدا نگهدار


برچسب‌ها: خداحافظی, سوغات, خاله, سفر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت 22:19  توسط رها قنبری | 
دوستان عزیزم

برنامه های تابستونم را قبلا براتون نوشته بودم ولی حالا یک فرقی کرده.  ما تا تولد بابام که تو مرداد ماهه تهران می مونیم ولی بعدش می ریم فنلاند و ۴۰ روز پیش دخترخاله ام اینا می مونیم.

هم دلمون میخواد زودتر بریم چون تعطیلی هدا و برادراش فقط تا آخر مرداد ماهه ولی از طرفی دلمون نمیاد بابا جونم زیاد تنها بمونه واسه همین تا وسطای ماه رمضون پیش بابا جونم می مونیم و بعد میریم پیش هدا اینا.

من و هدا با هم می ریم تو استخر بادی و همه اش بازی می کنیم وشیرجه می زنیم توش. نمی دونید چقدر دلم واسه هدا تنگ شده . هدا دو تا برادر داره. من با هادی بیشتر از مهدی بازی می کنم. تازه امسال مهدی دانشگاه هم میره. وقتی که اینا رفتند مدرسه و دانشگاه من اونجا حوصله ام  سر میره

 خاله و بابام می خوان ما که نیستیم با هم برن سفر و جلوی ما هی میگن که دل ما آب شه ولی من دلم آب نمی شه چون اونا فقط شهرای داخلی رو می رن که قبلا هم هزار بار رفته اند.

خدانگهدار


برچسب‌ها: سفر, هدا, تابستان
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 16:51  توسط رها قنبری | 
سلام

امروز خونه دایی جون اینا هستم. اسباب بازی لگو ی بچگی هامو با خودم آوردم. بعد یک خانه کاروان واسه عروسک میکی ماوسم درست کردم. البته کمی هم کمک گرفتم.  خراب کردم درست کردم تا آخرش از این خونه هه خیلی خوشمون اومد و تصمیم گرفتیم که به شما هم نشونش بدیم.

از هفته پیش که فارغ التحصیل شدم ( قبلا فکر می کردم فروغ التحصیله ) هر روز ساعت شش و نیم با دوستام قرار دارم و حسسسابی بازی می کنیم.

کلاس موسیقی هم با بابام شبا میریم.

چون تو مهدکودک قبلی ام دوره بلز من نصفه کاره مونده دارم یه بار دیگه دوره بلز و فلوت میرم.

شما هم برنامه های تابستون تون را برام بنویسید

خدا نگهدار


برچسب‌ها: موسیقی, تابستان, لگو
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت 13:37  توسط رها قنبری | 

برچسب‌ها: عکس, فارغ التحصیل
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 14:57  توسط رها قنبری | 
ما جمعه رفتیم پارک. بعد چایی و ناهار خوردیم. بادبادک بازی هم کردیم. بادبادکمون رفت بالای درخت.

۲۳ ساعت طول کشید هر کاری کردیم و نشد تا آخرش یک آقاهه رفت بالای درخت با کله زد و آوردش پایین . من از بالای درخت رفتن خوشم اومد و دایی جون منو بردن بالای درخت از هردومون هم عکس انداختند.

 از کوه هم هی بالا و پایین می رفتیم. بالای کوه دستشویی بود.وقت برگشتن با سرویس ماشین داییم اومدیم پایین. بابام داشت میرفت بالای کوه که یه دفعه ای دیدیم نشست  و همه رفتیم پیشش. بعدش با کمک بقیه از کوه اومد پایین و دیگه رانندگی نمی تونست بکنه. و رفتیم خونه. دکتر گفت که عضله پای بابام پاره شده. و هنوز که ۵ روز گذشته پای بابام درد می کنه و ورم داره.  بنظر شما باز هم بریم پارک


برچسب‌ها: پیک نیک, بابا
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 15:6  توسط رها قنبری | 


برچسب‌ها: هدا, تولد
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 7:56  توسط رها قنبری | 
امروز تولد هدا است.  هدا دخترخاله من است. این عکس من و هدا است که دوسال پیش در فنلاند گرفته ایم.

عکس جدید هدا را هم بزودی براتون می ذارم

بنظرتون امروز که هدا 10 ساله میشه براش چی بخرم؟

کلک تون زدم. چون من کادوی تولدشو را هفته پیش که دایی جون رفتند اونجا براش فرستادم

اگر گفتید چی بود؟


برچسب‌ها: تولد, دخترخاله, هدا
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 7:48  توسط رها قنبری | 


برچسب‌ها: عروسک, جایزه, خواهر
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 12:35  توسط رها قنبری | 

سلام به خوانندگان عزیز

من تا چندروز دیگه تولدم میشه و ۶ ساله می شم. برای همین از اون روز می خواهیم بریم مشهد خانوادگی

همه خانواده کادو می گیرند و با  خودشون میارن  مشهد

زن دایی واسه من یک عروسک بزرگ خریده و گفته که مشهد باز هم برام کادو می گیره

من از این اتاق هتل  میرم به اون اتاق و کلی کیف می کنم و شاید یادم بره که کدوم اتاق کی هست؟ 

شاید  حتی اشتباهی  اتاق مردم برم. اگر یک   کاغذ شماره همه اتاقا   را بنویسن شاید من یادم نره

بابام می خواد واسه تولدم اسکوتر بگیره  اسکوتر قبلی ام شکسته و در ضمن فقط واسه یادگیری بوده

دقیقا روز تولدم آخرین امتحان مامانم هم تموم میشه و کلی ذوق می کنیم

مامانم امروز رفته امتحان بده و من پیش خاطره ام


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 9:40  توسط رها قنبری | 
امروز من تصمیم گرفتم که مدرسه نرم و بمونم خونه پیش خاله ام. خاله ام هم موند خونه. کارهایش را خونه انجام دادو امیدوارم که خیلی خوش بگذرونیم.

برای اولین بار وبلاگ دوستم صبا را دیدم و این عکس دونفری مونه که مامان صبا تو مهمونی خاله ام که دردانشگاه تهران بود گرفته . من و صبا هم سن هستیم و صبا 4 روز زودتر از من به دنیا اومده و بزودی 6 ساله می شیم


برچسب‌ها: دوست, مدرسه, تعطیلی
+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 10:12  توسط رها قنبری | 

چون زمستون شده و دیگه نزدیک های تولدمه ، آهنگ تولد رو ی وبلاگم گذاشتم


برچسب‌ها: تولد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 8:21  توسط رها قنبری | 

صبح که بیدار شدم بازهم کلی برف اومده بود.

ولی خوشبختانه تعطیل نشدیم.چون هم امروز تو مدرسه ماکارونی داریم و هم جون جهارشنبست روز اسباب بازیه و تو کلاس می تونیم بازی کنیم و حیف بود که تعطیل شه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 8:17  توسط رها قنبری | 

صبح با صدای بابام بیدار شدم که گفت پاشو بببین همه جا سفید شده.

حسابی برف اومده بود

وای که دیدن برف چه کیفی داره اونهم از طقبه ششم.

مامانم اول فکر کرد شاید تعطیل باشم ولی وقتی به مدرسمون زنگ زد گفتن مدرسه بازه.

گفتم حتما آقاهه که باید تعطیل کنه یادش رفته صبح از پنجره بیرونو ببینه.

ظهر که مامانم اومد دنبالم کلی با هم برف بازی کردیم

شب با خاطره و مامانم رفتیم خونه دایی جون اینا که عروسک عیدی ام را از خاطره بگیرم؛ شامپوی کوچولو هم برام خریده بود، برف خونه ما ازخونه دایی جون اینا بیشتر بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 15:53  توسط رها قنبری | 

هنوز نباید مدرسه بروم 

نمی دونم چرا اینقد طول میکشه

فقط روز شکوفه ها رفتم و حالا باید تا یه عالمه دیگه منتظر بمونم

مامانم هم باید بره دانشگاه و قراره دانشگاه اونا هم با مدرسه پیش دبستانی ما با هم باز شه

دوتایی با هم میریم مدرسه

من خیلی خوشحالم


+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 21:53  توسط رها قنبری | 
از صبح که بیدار شدم با خاطره رفتم دانشگاه بعدش رفتیم رستوران فرهنگیان و کلی غذا خوردیم

بعد  اومدم خونه خودمون با خاله جان و خاطره و دخی

امشب قراره با باب اسفنجی بریم پارک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 21:2  توسط رها قنبری | 

سلام دوستان!

چه خبر؟

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 17:51  توسط رها قنبری | 
من این وبلاگ را درست کرده ام تا با شما راجع به مسائل مختلف صحبت کنم

اگر شما هم نظری دارید برایم بنویسید

متشکرم

رها قنبری



 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 17:47  توسط رها قنبری |